از خست ونظر تنگی وازناز فلک
چون جانبدهد هزار اطوارکند
ناچار شوی برقصی برسازفلک
![]()
![]()
عمر شیرینم به نادانی گذشت
بر من وعمرم چه میدانی گذشت
نصف عمرم بستن دل این وان
باقی اش دل کندن از انی گذشت
![]()
دل دراین خاک فنا بهر چه سوزد مارا
دست پر مهرکه گیرم به که گوید یارا
زاهدا راست بگو یکدفعه درطول حیات
انچه درسینه توست قلب بود یا خارا
نفرت وکینه زدل پاک شود گر که دمی
ترک زندان تعصب کنی وروی وریا
نور واحد چوبتاید برخ شیشه صدرنگ همی
صد رم رنگشود از پس ان ها پیدا
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 20:30  توسط وحید
|
